زمرمه تنهایی
آنها که از دور نظاره میکنند میگویند: تو چه کم داری؟ هیچ..! ومن باران اشکهایم را در ابر چشمانم پنهان میکنم و با لبخند پوچی به نشانه تائید سر تکان میدهم. اما خودم میدانم که هرگاه درون خویش را میکاوم همیشه به یک غم بزرگ میرسم، و آن غم نبودن توست... من در کنار همه تورا کم دارم ای سپیدی بی انتهای محبت. من سالهاست که با تنهائی مآنوس هستم و در سایه این تنهائی از نیرنگ مردم زمانه ام دورم، که من از چهرهء پرفریب آنها بیزارم. من در دنیای خویش الماسهای محبت یکرنگی و صداقت را که هرگز در جهان سیاه واقعیتها ندیدم، مانند گنجینه ای به همراه دارم. میدانم که تو به اندازه تنهائی من مهربانی، و من به وسعت فاصله ای که بین ماست تنهایم... و این پیچک انتظار است که بیرحمانه اقاقی وجودم را در بر گرفته و یک لحظه هم رهایم نمیکند. و افسوس که چه عاشقانه در تنهائی خویش صبوری میکنم. من هرصبح به امید رسیدن پیکی از روشنائی آغوشم را به روی تمامی غمهایم می گشایم و سکوت سرد فراق را در غربت نگاهم میشکنم. من از نسل اطلسی ها بودم، از دیار پاک عاشقانه های معصوم... که در دستان ویرانگر تنهائی با زهر غربت مسموم شدم. و اینک در کویر سوزان انتظار، من از عطش باران عشق سیرابم. عطشی خشک و بی انتها که به لبان ترک خورده کویر دل معنا میدهد. درهر غروب چشمان انتظارم را از پس پنجره بیقراری به سوی افقهای تنهائی می گشایم و با کبوتر خیالم به سرزمین خالی از حصار تنهائی سفر میکنم. آیا هرگز آهنگ سکوت مرا شنیده ای؟ من در سکوتم تورا صدا میزنم... دوست دارم در تلاطم سپید وجودت نوازش بودن را احساس کنم. و دستان محبت تورا لمس نمایم، و آنگاه از این بستر آلودهء غمناک برخیزم و با دستان صداقت و محبت تو اشک چشمان بیقرارم را بزدایم. آری... ای سپیدی بی انتهای محبت، ای سپید خالص معصوم: نمیدانی برای دیدارت چه عاشقانه صبوری میکنم؟ دوباره من و شب و گل و ستاره... دوباره منم و یه خدای باشکوه و جبروت که پرتو نورانی عشقش تو خلوت تنهائیهام عطرافشانی میکنه. همون معبود نازنینی که وقتی احساس داغ عطش، قلب کوچیکم رو می سوزونه از سرچشمه زلال کوثرش سیرابم میکنه و وقتی زمین میخورم جای اینکه بهم بخنده یا ترحم کنه! ازسر لطف و کرم دستای ناتوانم رو می گیره و قامت خمیدم و راست میکنه... دوباره منم و یه دنیای شگفت انگیز پر از زیبائیهای وصف ناشدنی! زیبائیهائی که هرچه بیشتر نگاهشون میکنم بیشتر محو عظمت پروردگارم میشم. حالا یقین دارم: که هیچ ترانه ای تو هیاهوی مبهم جنگل، زیباتر از چهچهء مرغای عاشق دور ازهم، نیست. حالا فهمیدم: که هیچ صدائی رساتر از صدای نیایش درختای سبز باغ، تو نیمه شب جمعه نیست... من تو شکوه بی مثال جاری رودهای زلال خدا رو می بینم. من تو شمیم خوش گلای رز، عطر پاک ملکوت رو حس میکنم. من تو گلبرگای سرخ محمدی، روح سبز خدا رو لمس میکنم..! امشب که صدای قلبم رو میشنوی و نوشته هام رو میخونی شاید حس کنی اندازهء یه ذنیا ازم دوری! اما من دیگه لحظه ای خودمو تنها نمی بینم! حالا همه جا خدا هست، تو هر نفسم، تو هر لحظه و ثانیه عمرم. به هر مسیری که چشم میدوزم نور روشن امید به صورتم می تابه... حالا موندن یا رفتن اهمیتی نداره، تنها قلبمه که مهمه و تا ابد می تپه. امشب تنها یه آرزو رو قلبم سنگینی میکنه اونم غم ندین توست. ولی مطمئنم که خدای من، خدای مهر و هستی، این اجازه رو بهم میده که قبل رفتن یه دل سیر زیارتت کنم... روزی از این روزها خواهی رسید بر سر قبری غریب وبی نشان قبر من در کنج گورستان غم رفته است از یاد هرکس بی گمان نام من بر روی سنگ روسیاه محو چون ماه اسیر سایه است قلب آرام از تپش در زیر خاک با سکون لحظه ها همسایه است یاد آن شهزاده چشم انتظار او که بود در قلب تو آواره ای گریه های خون گرم و پاک عشق از ترک های دل صد پاره ای دیگر از ان عاشق مجنون صفت چیزی جز یک خاطره باقی نماند هیچ کس شعر شب تنهایی اش در میان هق هق تلخش نخواند. زیراسمان دلتنگي خانه اي دارم كه خورشيدش هميشه در حال غروب است خانه ي من تك اتاق است وتمام لحظاتم را در آن اتاق مي گذرانم پنجره اش به روي انتظار باز مي شود و پرده هايش از جنس فاصله هاست ديوار هايش به رنگ سياه است و نواي سكوت فضاي خانه ام را پر كرده تنها همخانه و همسايه ام غم است زنگ در خانه ام صداي افتادن اشك از چشم منتظر است، هر چند كه در خانه ام هميشه قفل است وكليد خانه هم در دست اوست مي گذرانم روزها را با نگاه از پشت پنجره و به تماشاي انتظارمي نشينم تا او مرا از اين قفس آزاد كند كه كليد خانه ام در دستان اوست و او فقط مي تواند باز كند اين در بسته را اميدوارم كه همانند رهگذري از كنار خانه ام رد نشود نام خانه ي من تنهاييست نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مي نويسم: درعصرهاي انتظار،به حوالي بي کسي قدم بگذار! خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو ! کلبه ي غريبي ام را پيدا کن، کناربيدمجنون خزان زده و کنارمرداب ارزوهاي رنگي ام! درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خيس پنجره برو! حرير غمش را کنار بزن! مرا مي يابي يادش بخير ديروز ها كنار هم مي نشستيم و چشم به غروب آفتاب ميدوختيم كه اشعه طلاييش با امواج ميرقصيد... و امروز ها من به تنهايي و با ياد تو كنار آب مي نشينم و به غروب آفتابهايي فكر ميكنم كه بدون تو ميگذرند. چقدر زود گذشت با هم بودن و چه زجر آور است زندگي در اين روزهاي تنهايي و بدون تو....اي كاش بودي و صداي تپش هاي قلبم را ميشنيدي. تپش هايي كه فقط به خاطرتو ميزنند فقط چون مهر نورزيدطبيعت را دوست داشت ولي از آن لذت نبرددر آبگير قلبش جنب و جوشي بودولي کسي بدان راه نيافت در زندگي احساس تنهايي مي نمودولي هرگز دل به کسي نداد بعدازاو... و روزي مرگ مي آيد ت.سراغم تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ... : نمی دانم چه می خواهم خدا یا به دنبال چه می گردم شب و روز چه می جوید نگاه خسته من چرا افسرده است این قلب پر سوز ز جمع آشنایان میگریزم به کنجی می خزم آرام و خاموش نگاهم غوطه ور در تیرگیها به بیمار دل خود می دهم گوش گریزانم از این مردم که با من به ظاهر همدم ویکرنگ هستند ولی در باطن از فرط حقارت بدامانم دو صد پیرایه بستند از این مردم که تا شعرم شنیدند برویم چون گلی خوشبو شکفتند ولی آن دم که در خلوت نشستند مرا دیوانه ای بد نام گفتند دل من ای دل دیوانه من که می سوزی از این بیگانگی ها مکن دیگر ز دست غیر فریاد خدا را بس کن این دیوانگی ها چراغها را خاموش کنید می خواهم آسوده سر بر زمین بگذارم غریبه، اگر می خواهی به خواب من بیایی نامم را که صدا می کنی، کمی آرامتر؛ بگذار تا پسین فردا با خیال خوش تو میان رویاهای شیرینم دست و پا زنم از من نگیر این لحظه های دلخوشی را نگذار حتی خواب دیدن تو برایم عقده شود ... یادت می آید حرفی را که زدی؛ گفتی می روم، گه گداری شاید به خوابت بیایم شاید در خواب، تو را به آرزوی دیدنم نزدیک کنم لااقل همین وعده را برایم بگذار ... غریبه، به خاطر خدا در نگاهم صادق باش کسی چرا مرا صدا نکرد دیروز وسعت دریا دل عاشقان را شست و شو داد نمی دانم شاید غم دریا بود که دریا را دریا معنا داد دیروز آن همه اشک ریخته شد آن همه آینه ی غم شکسته اما .... کسی چرا مرا صدا نکرد وقتی به دیدار شقایق رفتم گهواره ی سکوت تکان می داد قبر هایی در حوالی نچندان دور پیدا بود رفتم ...نام نداشت ازخاک پرسیدم گفت یک مشت غم است ترسیدم .... دور شدم دیروز بود امروز کجاست گهواره و قبر ها کجاست فسیل که می گویند این است حسر ت می خورم کسی چرا مرا صدا نکرد کاش میشد اندکی تاریخ را بهتر نوشت کاش میشدپشت پا زد بر تمام زندگی داستان عمر خود را گونه ای دیگر نوشت آنقدر غمگینم که اگر غم نخورم غم مرا خواهد خورد آنقدراسیرم که اگر آزادشوم آزادی اسیر خواهدشد آ نقدر خواب ماندم که اگر بیدارشوم بیداری خواب خواهد ماند تو می بینی مرا دلشاد و خندان نمی بینی درون قلب گریان تو می بینی که دارم خنده برلب نمی دانی که روزم گشته چون شب نمی پرسی که اشک و آهم از چیست که گویم آتش اندر سینه از کیست زمانی گر غم قلبم بدانی کنی چون من مداوم نوحه خوانی قسم بر جمله انجمنهای عالم اگر دانی غمم ، قدّت شود خم تو می بینی مرا با چهره شاد کجا دانی سرورم رفته بر باد تو می بینی مرا خوشحال و مسرور نمی دانی که هستم بر لب گور چو یونس غرق در زندان بحرم اسیر موج در دامان بحرم ببخش یارب که عصیانم فزون است دلی از بارِ هجرانم حزون است مرا اينگونه باور کن کمي تنها کمي بي کس کمي از يادها رفته خدا هم ترک ما کرده خدا ديگر کجا رفته؟ نمي دانم مرا آيا گناهي هست؟ که شايد هم به جرم آن غريبي و جدايي هست... دلم براش پر میزنه مهمون ناخونده ی من هر شب به من سر میزنه هنوز سحر واژه های شب را از بر برایم زمزمه می کند او داستان سکوت قاصدک هایم رامی داند . من ریسمان پاره نمی کنم... وقتی کرم های مزاحم سیب آرامشم را می بلعند . یک قدم تا دریا پاهایم ساحل را می بوسد اما در آغوش آب نمی رود مرا صدا می کنی و من آب می نوشم وقتی صدف ترانه وار می خندند من کجای دلم را از تو شاد کنم تو مرا نمی فهمی....دوست من

گفتي بعد از من بر لب آب بنشين و غروب آفتاب طلايي را تماشا كن تو
بگوييد بر گورم بنويسند :زندگي را دوست داشت ولي آن را نشناخت مهربان بود ولي
ويا شايد شبي در عمق تنهايي و خلوت.
نميدانم چه روزي يا چه فصلي
اگر تصميم با من بود ؛پاييز.....برايم بهترين فصل سفر بود
چرا پاييز؟چون فصل خزان است
ويك فصل غم از من دور مي گشت.
نشاني هاي من را خوب مي داند. . . .سوالي هم نمي پرسد.
ميان خواب و بيداري صدايم مي كند آري
كه هنگام سفر آمد
وبا آغوش بازم مي پذيرم
تمام مرگ را يكباره در خويش
و خواهم گفت با او
كه جاري شو به ذرات وجودم
فقط دل را به حال خويش بگذار
كه او در سالياني دور مرده است.
و من پرواز خواهم كرد
عبوري شيشه اي دالاني از نور
و مي دانم كه در آنسوي دالان
دگر از رنج تنهايي اثر نيست
دگر از بي وفايي ها خبر نيست
واز نامهرباني ها نشان نيست.
كسي آنجا فقط غرق خودش نيست
كسي در حسرت عشق كسي نيست
نمي بيني نشاني از جدايي
در آنجا هيچ چشمي هم به در نيست.
براي تن كمي دلتنگ خواهم شد
و خواهم ديد از بالا تن خويش
ميان بستري تنها و خاموش
تو گويي مثل كودك غرق خواب است
و گويي بي خبر از مردن خويش
هنوزم زندگي را خواب ميديد!
دلم آن موقع خواهد خواست يكدم
كه يكسر بر مزار خويش آيم
و خواهم ديد آنجا مردماني
تمام آشنايان زميني
يكي شايد بگريد از برايم
يكي شايد گلي آورده باشد كه زيبايش كند اين گور سنگي
يكي شايد بخواند سوره حمد
يكي شايد به فكر خويش افتد.
و مي دانم كه او هم خواهد آمد
و در بهت وسكوتي سرد و غمگين
به خاطر خواهد آورد
تمام شعرهاي كهنه من
كه روزي از برايش مي سرودم
به خاطر خواهد آورد
تمام خاطرات تلخ و شيرين
و شايد آه غمناكي برآرد
ولي افسوس. . . ديگر فرصتي نيست.
تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ...
تنهايي را دوست دام زيرا تجربه کردم ...
تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست ...
تنهايي را دوست دارم زيرا....
در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد
.
هرگز از انسان توقع عشق پاک را نداشته باش زيرا گل سرخ در مرداب نميرويد! 

صداي غربت من را ز احساسم تو مي خواني
شدم از درد و تنهايي گلي پژمرده و غمگين
ببار اي ابر پاييزي كه دردم را تو مي داني
ميان دوزخ عشقت پريشان و گرفتارم
چرا اي مركب عشقم چنين آهسته مي راني
تپش هاي دل خستم چه بي تاب و هراسانند
به من آخر بگو اي دل چرا امشب پريشاني
دلم درياي خون است و پر از امواج بي ساحل
درون سينه ام آري تو آن موج هراساني
هماره قلب بيمارم به ياد تو شود روشن
چه فرقي مي كند اما تو كه اين را نمي داني


| Design By : Night Skin |


